محبوبه وحیدیان
به بهانه ورود شهدای گمنام به لارستان
زمان انتشار: 28 تير 1396 ساعت 15:52:18
تعداد بازدید: 789
بوی پیراهن یوسف می آید. این را از دور دستها استشمام می کنم. پیراهنی که شفابخش چشمهای غفلت زده ی ماست. شنیده ام که آمده ای و با خود مهربانی آورده ای. و من هم تنها به راه می افتم. تا این جا فاصله ای نیست. اصلا پیاده باید آمد؛ چون می خواهم حادثه ی عشق را شروع کنم. این جا همان جایی است که باید با وضو وارد شد. این جا همان جایی است که باید از غیر برید و به دوست پیوست. این جا همان جایی است که آسمانش همیشه آبی است و کوچه هایش خواب غروب را می فهمند. این جا رد پای عشق پیداست و شوق حضور را می توان حس کرد. این جا سرشار از عطر عاشقی است و من در ابتدای راهم. راه عاشقی و کوچه ی دلدادگی. با تمام وجود نام بلندت را زمزمه می کنم و بر تو درود می فرستم ای شهید. سلام بر تو و بر آنانی که در کنارت آرمیده اند. 
 
و چه زیباست نام تو... مثل بی رنگی خواب و مثل فریاد عشق که حنجره ی سکوت را می شکند. تو را در آیینه ی ذهنم تصور می کنم و وارد فضایی می شوم که سرشار از عطر عاشقی است. لحظه ای درنگ می کنم و به این نقطه وارد می شوم. انگار این جا قطعه ای از بهشت است. 
 
چشم هایم را می بندم تا هیچ صدایی را نشنوم ولی شکوه بی کران تو از چشمهای بسته ی من هم عبور می کند. دیگر مرا یارای ایستادن نیست. باید به راه بیفتم. دلم را به دریا می زنم و با تمام وجود می دوم... می دوم تا به خودم برسم. می خواهم خودم را در خودم پیدا کنم. می خواهم دلم را بیرون از این جا, جانگذارم. دلم را محکم در مشت می گیرم و دوباره می دوم. از بوییدن عطر عاشقی بغض هایم می شکند و اشک هایم سرازیر... می خواهم بیایم و مهمان تو باشم. و باز هم بغض دلم می شکند و بر تو سلام می کنم. 
 
شمیم عطر یار در فضا پیچیده است و زمین از عطر حضورت سرشار و تو چه زیبا بر روی دست های مردم شهرم تشییع می شوی و در خانه ی ابدی ات آرام می گیری. این جا همه ی مادران, مادر تو و همه ی پدران پدر تو هستند. 
 
امروز معجزه ی بزرگ قرن را با جان دل دیدم: مادر شهیدی که در کنار آرامگاه فرزندش دلش را جاگذاشته است. این جاست که تاریخ از حرکت بازمی ایستد و از معبر زمان نمی گذرد. این جا همان جایی است که گویی تمام دنیا روبه رویت ایستاده است. این جا هر شب نیلوفرانی را می بینم که سراغ تو را از پنجره ی آسمان می گیرند و قصه ی پنهان دلدادگی ات را از ارتفاع خدا می شنوند. 
 
دستی بر پیشانی دلم می کشم و دوباره به راه می افتم و با عطر نفس آسمان وضوی عشق می گیرم. بگذار بعد از این تنها تو را بسرایم و هر نیمه شب خیال تو بر صفحه ی سپید کاغذم هبوط کند. با تمام وجود شب را به آن سوی زمین می افکنم و با خود عهد می بندم: وعده گاه ما هر پنج شنبه, همین جا برای زیارت کردن عشق.
 
                                                       
محبوبه وحیدیان- کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
 
 

 

کد امنیتی:   
 [6 نظر]

داود مگردان
Iran, Islamic Republic of
29 تير 1396   ساعت: 14:13:34

بسیار عالی بود.

 
محسن
Iran, Islamic Republic of
29 تير 1396   ساعت: 12:46:06

خوش به حالتون که چقدر نوشتتون احساسات آدم رو برانگیخته می کنه

 
Ostad_Sp
Iran, Islamic Republic of
28 تير 1396   ساعت: 20:25:03

سلام استاد . مثل همیشه عالیه اجرکم عندالله

 
عشرت جهاندیده
Iran, Islamic Republic of
28 تير 1396   ساعت: 19:35:45

چه زیبا به تحریر وتصویر کشیده ای صحنه هایی از خدایی شدن وآسمانی شدن را... بایدخالص بود تا خلوص ایثار وشهادت رااینگونه زیبا نگارش کرد.درودبرشما وقلم شیوا وپراحساس شما.

 
مهدی
Iran, Islamic Republic of
28 تير 1396   ساعت: 19:16:03

متن بسیار زیبا جذاب و اثر گذاری بود.

 
دانش آموز
Iran, Islamic Republic of
28 تير 1396   ساعت: 17:40:03

درود بر قلم شیوایتان

 
لوگوی دیجیتال
کانال تلگرام