راشدانصاری(خالوراشد)
گوگول، گوگل، گاگول!
زمان انتشار: 6 آذر 1396 ساعت 11:09:22
تعداد بازدید: 173
همکارم گفت: دارم می رم تهران، چیزی لازم نداری برات بیارم؟
 
من هم طبق معمول که به همه ی دوستان و آشنایان سفارش کتاب می دهم، گفتم:اگه ممکنه، یه جلد کتاب از گوگول برام بخر.
 
گفت: مگه گوگل کتابش در اومده؟ گفتم: گوگل نه، گوگول که داستان شنل اش معروفه!
 
خندید و گفت:شوخی نکن! واقعا اسم طرف گوگوله؟ مگه اسم قحطی بوده، آخه در گویش محلی ما به سرگین الاغ و شتر می گن گوگول!
 
گفتم: شوخی چیه مهندس! خیلی هم جدیه
 
گفت: یه وقت آبرو ریزی نشه، اون جا تهرانی ها مسخره ام کنن!
 
دیدم واقعا خیلی از مرحله پرت است و ظاهرا با بحث کتاب و کتابخوانی مثل اکثر جوان های امروزی تا حدودی بی گانه است - به قول خودش فقط گوگل را می شناسد، خواستم سر به سرش بگذارم، گفتم : طنزهاش خیلی خوبه، اسم کتاب جدیدش هم گاگوله! یادداشت کن یادت نره
 
گفت:  گاگول؟ گفتم: بله گاگول!  و در حالی که داشت یواشکی می گفت:  اسم کتاب شم طنزه... خداحافظی کرد.
 
رفت و پس از چند روزی که برگشت،سلام کردم جواب سلامم را نداد! متوجه شدم شدیدا از دستم عصبانی است.
 
گفتم: رفیق چرا اخم کردی؟
 
گفت: مرد حسابی! به اولین کتاب فروشی رو به روی دانشگاه که مراجعه کردم، به محضی که اسم کتاب لعنتی ات رو آوردم و گفتم، ببخشید گاگول...طرف اجازه نداد ادامه بدم، یه چک محکم خوابوند بیخ گوشم! گفتم، نامرد چرا می زنی؟ مگه گاگول... حرفم تموم نشده بود که این بار همکارش اومد یه لگد محکم زد به اون جام که داغون شدم!( چقدر تهرانی ها حرفه ای هستن می دونن کجا بزنن.) داشتم آه و ناله می کردم که به همکارش گفتم، تو دیگه چرا می زنی؟ آخه گاگول که... می خواستم بگم اسم کتابه، اما نفر اولی مجددا یه مشت محکمی زد زیر چشام  ببین... (راست می گفت، کبود شده بود)
 
خلاصه خیلی عصبانی شدم، مشتری ها هم نمی دونم چرا به جای دفاع از من، هرهر و کرکر می خندیدن!  خطاب به تعدادی از مشتری های کتاب فروشی گفتم، عذر می خوام شماها گوگول رو می شناسین؟ خوشبختانه یه مرد میانسالی که تقریبا هیکلش دو برابر خودم بود، گفت بله! گوگول روسیه. ازخوشحالی می خواستم مثل گنجشک بپرم توی بغلش! گفتم خب، خدا پدرت رو بیامرزه، حالا گاگول... می خواستم بگم مگه گاگول کتاب گوگول نیست که این آقا از مسوول کتابفروشی و همکارش عصبانی تر شد و گلومو گرفت بلندم کرد و چسبوندم به قفسه های کتاب...در حالی که داشتم دست و پا می زدم، یه خانمی دلش به حالم سوخت و اومد جلو گفت، آقا بیارش پایین نفس اش بند اومد!
 
خدا رحم کرد، کمی که حالم بهتر شد اون قلتشنه گفت، چرا توهین می کنی؟ بی اختیار گریه ام گرفت، گفتم به پیر به پیغمبر یه همکاری دارم توی شهرستان که گفته یه کتاب از گوگول به نام گاگول برام بخر. حالا نمی دونم گوگول،گوگل، گاگول یا هر کوفت و زهرماریه نخواستم، شما به بزرگواری خودتون ببخشین! من غلط بکنم دیگه سفارش کسی رو قبول کنم، اصلا منو چی به کتاب...
 
ضمن عذرخواهی از همکارم، گفتم: شرمنده ام رفیق، اما شما هم به جای این که صبح تا شب سرت توی گوشی و تلگرام و وایبر و واتس اپ باشه! ای کاش کمی به مطالعه اهمیت می دادی، نویسنده ها و آثارشون رو می شناختی و درضمن مرز بین شوخی و جدی رو هم متوجه
می شدی.
 
 


عادل    پورشمسی

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال
کانال تلگرام