راشدانصاری(خالوراشد)
نان خشکی، پوریا، گوشی همراه و...
زمان انتشار: 14 آذر 1396 ساعت 00:15:17
تعداد بازدید: 53
ساعت هفت صبح با نعره ی نان خشکیه، نان خشششششکیع! از خواب بیدار شدم. بیدار که چه عرض کنم زَهره ترک شدم.
 
طبق معمول قبل از شستن دست و صورتم و یا حمام اگر نیازی به دوش گرفتن باشد، بایستی اول پوریا را بیدار کنم.
 
پوریا مدتی است در شرکتی خصوصی مشغول به کار است.(خدا به دادشان برسد. یک بار مادرش به پوریا گفته بود: برو از سوپری محله رب گوجه بخر. رفت و برگشت دیدیم یک بسته نمک یُد دار خریده!
 
این که چیزی نیست، دوستی می گفت چند سال قبل پول دم دستم نبود،  یک تراول صدهزارتومانی دادم پسرم و گفتم برو هم دو تومان نان بخر هم چک را خرد کن که پول لازم دارم.رفت و بعد از حدود یکی دو ساعت متوجه شدم در زدند. دیدم پسرم یک وانت دربست گرفته و صدهزارتومان کامل نان خریده است!)
این پسرِ بازیگوش تا نیمه های شب و گاهی وقت ها تا نزدیکی های صبح، داخل گوشی است. می گویم: پسرم، بیدار شو تا بریم سر کار. غلتی می زند و چیزهایی می گوید که هیچ بنی بشری متوجهنمی شود.  بذار ب لارکی هنو کیا ساع چی می رفک کتنه لی...
 
معمولا پوریا در حالتی بین خواب و بیداری خیلی یواش با زبانی تکلم می کند که نه انگلیسی است و نه عربی و...! چیزی است مابین زبان اُردو و ملیباری!
 
دست و صورتم که شستم بر می گردم ، می بینم هنوز خواب است. تکانش می دهم بیدار می شود، اما مثل جن زده ها شق و رق می نشیند روی تشک و تا جایی که کاسه ی چشمش جا داشته باشد! چشم هایش را باز می کند. بعد خمیازه می کشد و بلافاصله با یک حرکت آکروباتیک می چسبد به تشکش و خر و پف اش بلند می شود.
 
این بار با لگد بیدارش می کنم، پس از چند دقیقه خوشبختانه مرا می شناسد و یادش می آید که خودش نیز پوریاست و من پدرش هستم و او خواب بوده و باید بیدار می شده تا برود سر کار.
 
 چند دقیقه ای شبیه کسی که یوگا کار می کند، می نشیند بعد به زور از روی تشک بلند می شود، اما پایش لای پتو گیر می کند و شیرجه می رود داخل درِ اتاق. چند قدمی بر می دارد که برای بار دوم محکم می خورد به درِ آلومینیومی هال و یکی از انگشت های پای مبارکش! خونی می شود، اما خودش متوجه نمی شود.
 
می رود دستشویی(توالت) داخل حیاط به محضی که می نشیند چشمش می افتد به خون. داد می زند: مانی! چسب زخم داریم؟ مانی به زبان فرزندان بنده یعنی مامانی یا همان مادر!).
مشکل چسب و باند پیچی حل می شود که مشکل دیگری شروع می شود. حالا باید دسته جمعی بگردیم و گوشی ِ همراهش را که تا صبح دستش بوده پیدا کنیم. جستجو فایده ای ندارد، یسنا کوچولو که از سر و صدای زیاد و به در و دیوار خوردن های پوریا بیدار شده می گوید: بابایی زنگ بزنید گوشی داداشی. نمی دانم چرا به عقل خودمان نرسیده بود. زنگ می زنیم، از داخل دستشویی صدای زنگش را می شنویم.مشخص می شود چند دقیقه پیش در دستشویی جا گذاشته. خوب شد که نیفتاده بود داخل چاه مستراح.
 
بعد از پیدا شدن گوشی، چون برای صرف صبحانه خیلی دیر شده، پوریا می رود مقابل آینه. تازه یادش می آید که باید آن سه چهار تار موی ریشش را اصلاح کند.درادامه مراسم سشوار کردن و شانه زدن شروع می شود. حداقل این کار نیم ساعت به طول می انجامد. بعد هم یک بار صورتش را دقیق می چسباند به آینه و تعدادی از جوش های در حال منفجر شدن را خنثی می کند. یک بار با انگشت، شقیقه اش را اندازه می گیرد که خوشبختانه اندازه است. یک بار دو قدم عقب می رود و با فاصله به آینه نگاه می کند. یک مرتبه آینه را از جایش در می آورد و می گذارد روی زمین و از نیم رخ کامل خودش را نگاه می کند...در این هنگام به مادرش می گوید: مانی اون پیراهن سفیده و کابشن سفیده بیار. پیراهن اش را در می آورد و پیراهن و کابشن سفید می پوشد. نگاهی به آینه می اندازد که می داند با شلوارش سِت نیست.
 
بازمی گوید: مانی، شلوار سفیده و کفش سفیده هم بیار. طفلک مادرش با کمی غر و لند می رود و پیدا می کند. پوریا با حالتی طلبکارانه می گوید: پس جوراب سفیده کو؟! در آخر مشخص می شود که جوراب سفید کثیف بوده و ضمنا هر دو تایش از سر و ته سوراخ است. به همین خاطر شلوار و پیراهن و کابشن اش را در می آورد و می گوید: پیراهن و... مشکی ها رو بیار.ساعت دیواری داخل هال ۸ و سی دقیقه را نشان می دهد. حسابی دیرم شده. پوریا به ظاهر آماده است.
 
می روم داخل حیاط، فوری برمی گردم سوئیچ موتورسیکلتم را بردارم که همزمان می شود با خروج پوریا از هال و محکم می خوریم به هم. با وجودی که کله ی من از کله ی پوریا بزرگ تر است، اما در این حادثه من صدمه می بینم. پوریا که عین خیالش نیست. دستم را می گذارم روی سرم برای دقایقی می نشینم تا حالم جا بیاید.موتور را می برم بیرون، پوریا هم می آید و در حیاط را محکم می بندد. بلافاصله در می زند و می گوید: مانی، گوشیم کنار آینه گذاشتم بیار. صدای مادرش را می شنویم که می گوید: این جا نیست. دراز می کند ، مجددا می رویم دنبال گوشی بگردیم که حرف یسنا کوچولو یادمان می آید.زنگمی زنیم روی گوشی، ظاهرا در دسترس نیست. با گوشی خودم شماره را می گیرم که پس از چند ثانیه از یک جای پوریا صدای زنگ ضعیفی به گوش می رسد. بازدید بدنی شروع می شود و من از روی صدا پیدایش می کنم.داخل جیب پیراهن زیر کابشن اش بود.چپ چپ نگاهش می کنم، ولی بی فایده است.
 
(خاطره: یک بار به پوریا گفتم اگر ورزشکار بودی و مثلا در رشته ی دوی چهار در صد مترامدادی المپیک شرکت می کردی، در حین مسابقه یادت می رفت چوب را از نفر قبلی بگیری و بلافاصله می گفتی مانی چوبم کجاست؟یا مثلا در رشته پرش با نیزه شرکت می کردی، اول کمی دو می زدی و خیز برمی داشتی برای پریدن بعد یک ذره می پریدی که یادت می آمد نیزه دستت نیست و توی هوا داد می زدی مانی، نیزه م بیار. و با سر می خوردی زمین)ساعت از ۹ گذشته که بالاخره هندل می زنم و موتورسیکلت را روشن می کنم. هنوز حرکت نکردیم که پوریا می زند پشتم و می گوید: صبر کن.مادرش هنوز دم در ایستاده، چون تا حرکت نکنیم مطمئن نیست پسرش باز چیزی فراموش نکرده باشد.می پرسد: دیگه چی شده؟ پوریا: مانی عینکم؟!سرتان را به درد نیاورم،عصبانی می شوم و می روم. پوریا بعد خودش با آژانس می رود...
 
 


عادل    پورشمسی

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال
کانال تلگرام