محبوبه وحیدیان
رنگ های رفته دنیا
زمان انتشار: 18 آذر 1397 ساعت 01:03:00
تعداد بازدید: 496
چند روز منتظر بودم و گویا خیلی ها هم مثل من منتظر همین شب بودند. شبی که پس از ده سال وقفه، فیلم «رنگ های رفته دنیا» به کارگردانی محسن زارع در سالروز تولد شهید ماشالله شیخی اکران شد. آماده می شوم و با عجله به راه می افتم. در راه با خود می اندیشم « شهیدانی که آن قدر جایگاهشان بالا است که هر کس با زاویه نگاه خود به آنها عشق می‌ورزد. با نگاهی ملی گرا، آنها نماد امنیت کشور هستند و با نگاه دینی بالاترین درجه انسانیت را در اطاعت خدا کسب کرده‌اند». احساس می کنم یارای نوشتن ندارم. احساس کوچکی می کنم در برابر این همه بزرگی. آخر مگر می شود با قلم حقیر من از بزرگی تو نوشت؟ با خود می گویم: خدایا، تو را به حرمت خون این شهیدت, امشب به قلمم قدرتی بده تا بتواند از رشادت ها بنویسد و شرمنده نگردد.
به میعادگاه می رسم و مثل «خسی در میقات» غرق می شوم. می روم و در بین جمعیت گم می شوم. انگار که در هیاهوی شهر، طنین صدای آسمانی ات می پیچد. همه مردم شهر، تو را با همان عکسی می شناسند که لبخندی مهربان بر لب داری. همان عکسی که این چند روز در گوشه گوشه شهر دیدیم و با آن زندگی کردیم. لبخندی که برای همیشه بر لب هایت نشست و جاودانه شد.
 
جلوی تالار وحدت مملو از جمعیت است. با دوستی قدیمی قرار داشتم. می روم و او را در سالن پیدا می کنم و کنارش می نشینم. صندلی ها پر شده و مهمانان زیادی در سالن حضور دارند از شهردار و اعضای شورای اسلامی شهر گرفته تا فرمانده سپاه و معاون فرماندار و دیگر مسولین شهرستان و همرزمان شهید. قبل از شروع برنامه پدر و مادر شهید شیخی به سالن وارد می شوند و جمعیت با صلوات از این دو امانتدار، استقبال می کنند. جلسه با قرآن و سرود ملی آغاز می شود. عبدالمجید عالی، مجری برنامه که خود نیز سال ها رزمنده بوده به روی صحنه می آید. سپس محسن زارع کارگردان این فیلم، مختصر توضیحی در مورد چگونگی ساخت این مستند به حاضرین ارائه می دهد و این فیلم را نخستین برنامه فرهنگی تالار وحدت در سال 1387 می داند که همزمان با اولین بهره برداری از تالار وحدت اکران شده است. فیلم بردار این فیلم پیام سبحانی از هنرمندان پرآوازه لار است. برای ساخت این فیلم و با توجه به امکانات آن زمان، زحمات زیادی کشیده شده و ارگان های زیادی در این کار دخیل بوده اند و نسخه ای که برای اکران دوباره در نظر گرفته شده توسط کارگردان بازسازی شده است.
 
قبل از اکران فیلم، تصویری از شهید ماشاالله شیخی با آن لبخند جاودانه اش و تابلو فرشی مزین به «آیه شریفه وان یکاد» به خانواده معززش اهدا می شود.
 
اکنون موقع اکران این فیلم تحسین برانگیز است. سالن در سکوتی عجیب فرو رفته. شاید همه منتظرند که بعد از سال ها دوباره این فیلم را ببینند. صحنه های اول این فیلم، همه جمعیت را با خود همراه می کند. دیگر حواسم به اطرافم نیست. محو تماشای این فیلم شده ام. با دیدن صحنه هایی که جبهه را نشان می داد دوباره برگشتم به آن سال ها که دختر بچه ای بیش نبودم. موسیقی فیلم، مرا می برد به گذشته های نه چندان دور. انگار همین دیروز بود که صحنه های جنگ از تلویزیون سیاه و سفید خانه مان پخش می شد و هر وقت عملیاتی صورت می گرفت، تلویزیون این آوا را پخش می کرد و حتما شنیدن این موسیقی برای همه تداعی کننده هشت سال دفاع مقدس است. آن سال های اوایل جنگ، که پدر به جبهه می رفت و مادرم مدت ها کنار همین تلویزیون سیاه و سفید و یا رادیو می نشست تا از آخرین اخبار جنگ مطلع شود. من هم در عالم بچگی با مادر همراه می شدم و هر وقت صحنه هایی از جبهه را نشان می داد به دنبال پدر می گشتم تا شاید او را در این جعبه چهارضلعی ببینم. آن وقت ها فکر می کردم جنگ یعنی همین صحنه کوچکی که از تلویزیون نشان می دهد و هر کس به جبهه می رود دقیقا به همان نقطه خواهد رفت. سال های زیادی طول کشید تا متوجه شدم بسیاری از استان های غرب و جنوب غرب ما درگیر این جنگ تحمیلی بوده اند. سال ها گذشت تا فهمیدم پدر من و خیلی های دیگر مثل پدر من رفته اند تا نگذارند آرامش و خواب کودکی ما به هم بریزد. آن وقت ها هرگاه شهیدی را تشییع می کردند و با مادر به تشییع شهدا می رفتیم؛ با خودم فکر می کردم نکند پدرمن هم روزی برود و هرگز برنگردد. آن وقت بود که خواب بر چشم کودکی ام حرام می شد و تا صبح به فکر فرو می رفتم. به فکر جنگ و حملات وحشتناکش.
 
فیلم و موسیقی آن به شدت حاضرین را تحت تأثیر قرارداده است. صحنه هایی را نشان می دهد که مادر شهید اشک می ریزد در فراق فرزند. احساس می کنم خیلی ها که در این سالن نشسته اند همراه با مادر شهید اشک می ریزند. به دوستم که کنارم نشسته نگاه می کنم. چشمانش پر از اشک شده و صدای بغض گرفته گلویش را می شنوم. صورتم را برمی گردانم تا مزاحم خلوتش نباشم. آری. شهدا این چنین مرگ را به سخره گرفته اند تا ما به حقیر بودن این دنیای فانی بخندیم. امشب از تو آموختیم؛ تنها به کوه ها بیندیشیم و دریابیم مرزهای استوار را. تو رفته ای تا ما در زمستان تاریک جا نمانیم. اینک کوچه پس کوچه های شهر سرشار از عطر حضور توست. امشب همه، تو را می خوانند. حضور سرخ توست که ما را به خویش می خواند. احساس می کنم اکنون سنگرها همین جاست در همین نقطه. در همین جایی که تو را نشان می دهند. صدای دلنشین و گرم تو هنوز هم گوش شهر را نوازش می دهد. باید گوش هایی باشند که تو را بشنوند و چشم هایی که چشم هایت را به تماشا بنشینند. اکنون همه دل سپرده ایم به جاده ای که تو و همرزمانت سال ها پیش از آن گذشتید و به مقصود رسیدید. لحظات آخر فیلم، شعری را با خود مرور می کنم که چند روز پیش به دانش آموزان درس داده ام:
 
به پاس هر وجب خاکی از این ملک / چه بسیار است آن سرها که رفته
ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک / خدا داند چه افسرها که رفته
 
در پایان جا دارد از شهرداری و شورای اسلامی شهر لار که برای برپایی این برنامه معنوی، زحمات زیادی کشیده اند تشکر و قدردانی نمایم. خسته نباشید. خدا قوت

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال