فاطمه واحدپور
برای آقایی که بشارت دادند آمدنش را...
زمان انتشار: 31 فروردين 1398 ساعت 09:25:47
تعداد بازدید: 94
همه چیز برمیگردد به کودکی... زمانی که هنوز تعداد عددهایی که بلد بودم به اندازه‌ی انگشتان دستم هم نبود.
بر میگردد به زمانی که کوتاهیِ قدم هایم آنقدر با قدم های بلند بالای پدر بی تناسب بود که مرا به دویدن وا میداشت.
 
همه چیز برمیگردد به زمانی که پدر دستم را میگرفت و به دل خیابان میزدیم.
 
شب هایی که به لطف تظاهرات چراغ های رنگی به روشنایِ صبح می ماند.
 
شب هایی که به طعم قندِ شیرینی های تعارف زده بود...و شهری که شادی سرا می شد.
 
فهم آن موقع من کمتر از آن بود که بفهمم این همه تب و تاب برای چیست!
 
و من به غریزه‌ی کودکانه ام سرگرمی را انتخاب میکردم...بدون طلبِ علتی...مثل هر بچه ی طبیعیِ دیگر!
نمیدانستم چرا ولی همه شاد بودند، خنده حالت ثابت صورت ها بود.
 
همه چیز و همه کس تولدش را تبریک میگفتند اما من سواد خواندن نیمه ی شعبان را نداشتم.
 
من احساس دین میکنم...برای آقایی که بشارت دادند آمدنش را!
 
برای عظمت والایی که میخواد نجات دهد جهان را از هرچه منفی است.
 
نیمه شعبان، ایام عزیزی است که یادآور میشود حضور عزیزتری را...
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال