نیره محمودی راد
تابستانهای کودکی
زمان انتشار: 4 تير 1399 ساعت 20:10:39
تعداد بازدید: 195
تابستانهای کودکی بهترین فصل های زندگیم بودند. تابستان های لار با روزهای داغ کش دار وملال آور که هرم آفتاب بر درازیش می افزود، کلافه کننده بود. ولی برای ما که روزگار کودکی را طی می کردیم گرما، سرما، کوتاه و بلندی روز بی معنا بود.
روبروی خانه ما محوطه پردرختی بود که البته هنوز هم هست اما بدون درخت. محوطه ای که به یک زمین فوتبال پیوند خورده بود و حالا در حصار دیوارهای بلند اسمش را استادیوم ورزشی گذاشته اند.
 
آن جا پر بود از کاج های برافراشته، درخت های معروف جنوبی گِز و کُنار.
درخت های سربه فلک کشیده ای که سایه خنکشان بهترین جا برای بازیهای کودکانه مان بود.
هنوز صدای هوهوی باد که در لابلای شاخه های گز می پیچید و سکوت داغ نیمروز را می شکست در خاطرم مانده است. چشمها را می بستیم و با شادی به آواز باد گوش می سپردیم.
 
شاخه های گز سقف می شدند و برگهای خشکیده فراوانش که در پای درخت ها می ریخت، فرشی می شد برای خانه های خیالی مان، تا لذت بچگی را از ته دل بچشیم. خش خش برگهای خشکیده گز و میوه های قهوه ای رنگ کاج ها هرگز فراموشم نمی شود. گرچه کُنار های تیغ دار سر بهم آورده با همه زیبایی و شکوهشان، گهگاه خاری در دست یا پایمان فرو می نشاندند، ولی هیچ خاری نمی توانست ما را از چشیدن شیرینی روزهای بچگی مان جدا کند.
 
نیمروزهای کش دار را بی تابانه به پسین می رساندیم، وسکوت دلپذیر پسین ها را با سروصدای  بچگانه مان می شکستیم . کوچه قلمرو شادی و بازیگوشی بچه هایی می شد که بی خیال از درس و کلاس سرگرم لذت بردن لحظه ها بودند.
 
بزرگتر شدیم و کتاب به همبازیهایمان اضافه شد.کیهان بچه ها اولین دوستمان شد. هر صفحه اش برایمان دنیای بزرگی بود که فضای کودکی هایمان را پر می کرد. هر صفحه اش را با ولع می خواندیم یا بهتر است بگویم می بلعیدیم.
 
  کم کم پای کتاب های دیگر به میدان اشتیاقمان باز شد و باز هم اشتیاق بلعیدن داستان ها و قصه های رنگارنگ. 
 
کتابخانه جولانگاه ما می شد و سکوت دلپذیر حاکم بر آن با گرمای ملایمی که بوی تابستان می داد شوری دیگر بر دلمان می افزود.
 
بوی خوش کتابهای لمیده در قفسه ها، نوای پنکه های خسته، انتظار میز و صندلی های چشم به راه، و سکوت دلپذیر ساعت های آویخته بر قامت دیوار، لحظاتی خوش و بی دلهره را دل کتابخانه برایمان رقم می زد.
 
هنوز همه آن دوستان باوفا را در نهانخانه قلبم و در گوشه هایی از ذهنم نگه داشته ام.
به کتاب که می رسیدم زمان و مکان به فراموشی سپرده می شد. کتاب برایم همه چیز و همه کس بود.
 از گرما که فرار می کردم به پله های پشت بام پناه می بردم. در راه پله ها خودم رابه دست باد های خنک پسین گاهی می سپردم و آنچنان مجذوب مطالعه می شدم که گهگاه در همان حال به خواب می رفتم.
پله های پشت بام  به اتاقی پیوند می خورد که آن را بالا خانه می گفتیم. ساکت ترین و امن ترین نقطه خانه برای فرار از هیاهو و پناه بردن به سکوت و البته بهترین پناهگاه تابستانی برای ما.
 
کلاس های تابستانی قرارهای دیگرمان بود برای لذت بردن از روزهای فارغ از مدرسه.
هر کلاسی در گوشه و کنار محله برپا می شد ما در آنجا سبز می شدیم.
ساختن، دوختن ،بافتن، خواندن، ونوشتن برایمان در صدر جدول برنامه های تابستان بود.
چه قانع بودیم!! از هر لذت کوچکی به راحتی خرسند می شدیم و برایش یک دنیا نقشه می کشیدیم..
 
شب های تابستان برایمان حال و هوای دیگری داشت، گرچه کوتاه بود.
خانه هایمان چسبیده به هم و پشت بام ها به هم پیوند می خورد.
خوابیدن در پشت بام بهترین بهانه برای دیدن همبازی ها و همسایه ها بود. 
هر غروب، تشک ها کنار هم پهن می شدند،تا هنگام خواب خنک و دلچسب باشند. پشت بام آب پاشی شده هرم گرما را پس می داد و بوی نم کاهگل ، حس خوب و دلنشینی را برایمان می ساخت. چقدر مادرم پله ها را بالا و پایین می کرد. 
 
شب ، سکوت ، صدای جیرجیرک های همیشه بیدار، ستاره های روشن ، رختخواب های خنک، کوزه ها و پارچ های پر از آب، و گاه صدای پنکه ای که مهمان عزیزمان بود، لذت هایی تمام نشدنی بودند. 
 
مگر می توان تابستان را بدون بستنی یخی به خاطر آورد؟ آن هم چه بستنی هایی! 
خانه ی کوچکی در همسایگی مان قرار داشت.هم خانه بود وهم مغازه. صاحب آن مغازه کوچک، بستنی را خودش درست می کرد. لیوان های کوچک برنجی را از شربتی پر می کرد و درون هر لیوان یک تکه چوب باریک و بلند می گذاشت. هربار که برای خریدن بستنی می رفتیم یکی از لیوانها را بر میداشت وچوب را بادست می چرخاند و بستنی یخ زده را از قالبش بیرون می آورد.
 
بستنی های ساده یخی که برای ما به بستنی چوبی معروف بود طعم های متفاوت داشت، حتی طعم شیر. شیری که بعد از آن سال های خوب، هرگز نچشیدیم.
 
حالا آن خانه کوچک با بوی دلپذیر آلاسکا، آدامس خروس نشان، ویفرهای خوش بوی موزی، بیسکویت های کرمدار گرجی و پفک نمکی، جایش را به سوپر مارکتی بزرگ داده است با هیچ بوی خاطره انگیزی.
تمام دارایی آن خانه یا مغازه کوچک فقط چند قلم خوراکی ساده و دوست داشتنی بود، ولی دنیایی از بو، رنگ و طعم را در خودش جای داده بود. یادش بخیر!!
 
باران های تابستانی لار هم حکایت های ناگفتنی زیادی داشت.
عصرهای تابستان چهل پسین داشتیم. چهل پسین لار با بادهای شدید و بارش های سنگین باران همراه بود. به مدت یک ماه یا بیشتر هر بعداز ظهر منتظر باد و باران می نشستیم. آسمان تیره می شد و بادهای شدید موسمی یا بهتر بگویم طوفان به حدی خشمناک می وزید که بعد از فروکش کردن باد، نشانه های خشم و عصبانیتش را در گوشه و کنار خانه و شهر می توانستیم تماشا کنیم. خشم باد که فروکش می کرد باران به گونه ای شلاقی می بارید که بعداز چند روز رودخانه های فصلی طغیان می کرد. بیشتر رودخانه ها از وسط شهر می گذشتند و گاهی هم سرریز می شدند.
 
بعد از تمام شدن طوفان تفریح نیمروزی ما شروع می شد. تماشای رودخانه های لبریز از آب های گل آلود که همه به دشتهای بیرون شهر سرازیر شده و آب انبارها و برکه ها را پر می کردند، لذتی غیر قابل توصیف داشتند.
 
ما که فارغ از قیل وقال روزگار به سر می بردیم ازهمه لحظه های تابستان لذت می بردیم، ولی طوفان و باران های سنگین نیمروزی برای بزرگ ترها باری سنگین به همراه داشت.‌ با همه این سختی ها، نعمت باران را داشتیم و باران همه نگرانی هایمان را می شست.
 
تابستان کم کم به انتهای خود نزدیک می شد و بوی غریب پاییز به مشام می رسید.   
دلشوره ناشناخته ای بر دلمان چنگ می انداخت.
و ترانه نا خوش آهنگ 
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه...
بر دلهره مان می افزود.
 
 با خرید لوازم مورد نیاز مدرسه، کمی از دلهره هایمان را  فرو می نشاندیم وخود را قانع می کردیم.
تمام کوله بار فرهنگمان با خرید چند دفترچه یک خط و بی خط  کاهی و معمولی، کتابچه نقاشی ارژنگ، جعبه مدادرنگی های شش تایی و شاااید دوازده تایی، مداد سوسماری، مدادتراش آینه ای، پاک کن هایی که بوی سیب می داد وحوله و لیوان تاشو پر می شد. چقدر بار فرهنگمان سبک بود!
 
روپوش های تازه دوخت آویزان شده بر سر چوب لباسی ها و کفش های نویی که بوی تند چرم می داد، در گوشه اتاق در انتظار بازشدن مدرسه لحظه شماری می کردند.
این ها طعم گس پاییز را کمی برایمان خوشمزه می کرد.
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال