نیره محمودی راد
سالن انتظار
زمان انتشار: 21 مرداد 1399 ساعت 14:32:55
تعداد بازدید: 265
گرمای سالن انتظار، طاقت فرساست. سالن که نه...بیشتر به یک راهروی تاریک شبیه هست تا یک سالن انتظار.
چند صندلی و چند تابلوی رنگ و رو رفته تمام حجم آن را پر کرده اند.
به صندلی های فلزی که به ردیف چیده شده نگاه می کنم، اندام کج و کوله و صدایی که بیشتر به ناله های دردناک می ماند، نشان می دهد که حدودا بیست سالی از عمرشان می گذرد.
 
تابلوی سکوت در گوشه ای از دیوارجا خوش کرده و همه را به آرامش دعوت می کند. تابلو، عکس دختربچه ای ست سفیدرو، با چشمان آبی درشت  و موهای کوتاه برشانه ریخته که کمی از پیشانیش را نیز پوشانده است، و انگشت اشاره اش را به علامت هیس تا روی بینی بالا آورده است. درست مقابل تابلو ، ساعت دیواری نیمداری با قابی چوبی، اعتراضش را با صدای یکنواخت تیک تیک نشان می دهد.
 
نگاهم به کاشی های کف راهرو می افتد.چند تایی از آن ها لق شده یا شکسته اند و با ریختی  ناموزون به حاضران دهن کجی می کنند. رد مورچه های سیاهی را که در یک صف منظم در حرکتند می گیرم. پشت یکی از کاشی های لق شده صفحه سیاه دایره ای شکلی را ساخته اند. انگار چیزی برای خوردن یافته اند.
 
جز تعدادی انگشت شمار،  کسی در سالن دیده نمیشود.
به خودم می گویم :
 --خوبه که آدم ها دیر به دیر بیمار میشن !
 
هوای دم کرده راهرو را پنکه دستی زهوار در رفته ای با گردن کج و صدای تلق تلق، خنک می کند. بیچاره پنکه! همه تلاشش را برای خنک کردن سالن به کار گرفته است. با این همه تلاش ، فقط می تواند گوشه ای از  راهرو را خنک کند.
 
 منشی کم سن و سالی گوشه دیگر راهرو پشت میز چوبی کوچکی کاملا سرگرم است. گاهی تلفن می کند و گاهی چیزهایی را یادداشت میکند.
میز با چندخودکار، تعدادی قبض نوبت و یک دفتر بزرگ جلد چرمی که گوشه هایش مچاله شده، پر شده است.
دفتر جلد چرمی پر از نام هایی ست که با خطوطی در هم نوشته شده وکم کم به صفحه های آخرش نزدیک می شود. معلوم نیست نام چند صد بیمار را با خود حمل میکند، و از این چند صد نفر کدامشان الان درگوشه ای از قبرستان راحت و آسوده به خوابی ابدی فرو رفته اند.
 
دخترخانم منشی که کمی از موهای رنگ شده اش پیشانیش را پوشانیده است ، گاهی به بهانه گرمی اتاق روسریش را باز کرده و خودش را باد می زند.
 
به ردیف آدمهای گوشه راهرو نگاه می کنم. بین همه زن ومرد سالخورده ای توجهم را جلب می کنند.شاید نزدیک به هفتاد سال دارند. خوش پوش اند با ظاهر و چهره ای آراسته . 
خانم مسن کیف پول قهوه ای رنگ کوچکش را در یک دست و دفترچه بیمه را در دست دیگرش دارد.  پیرمرد که روی عصای براقش خم شده، صبورانه به در اتاق پزشک نگاه می کند. 
نمی دانم چرا در دل دعا میکنم که این زوج خوش چهره و خوش لباس قدمشان به داخل مطب این پزشک باز نشود!
 
 خانم جوانی کودکش را روی یک جفت صندلی خوابانیده و با خیالی راحت روزنامه می خواند. روزنامه همچنان در صفحه حوادث باز مانده است.
 
در همین لحظه خانمی چادری درحالیکه دختر بچه ۵، ۶ ساله ای را بدنبال خود می کشد وارد می شود. به حاضرین سلام کوتاهی می کند و روی یکی از صندلی ها قرار می گیرد. دخترک را روی پاهایش می نشاند و دامن کوتاه چین دارش را صاف می کند.  
 
خانم منشی که هنوز سرگرم تلفن است ، ظاهرا قراری را کنسل کرده است. با عصبانیت گوشی را می گذارد. پس از مدتی خانم تازه وارد به سمتش می رود و خودش را معرفی میکند. دخترخانم منشی نگاه موقرانه ای به او می کند و به آرامی می گوید: 
-- ببخشید که بجا نیاوردم. چند دقیقه دیگه نوبت شماست. 
خانم چادری ،سنگین و متین به سر جایش برمی گردد.
خانم مسن که خسته به نظر می رسد رو به دختر خانم منشی می کند و با لحن مادرانه ای  می گوید :
-- دخترم ؛ من دیگه نمی تونم منتظر بشم. اگه امروز بهم وقت نمی دی برم روز دیگه بیام.
 منشی که چیزی را در کشوی میزش جستجو می کند، بدون اینکه سرش را بلند کند حرفش را تایید میکند.
خانم چادری که تازه متوجه حضور این خانم شده، نگاه کشداری به او می کند و به آرامی می پرسد : 
--خیلی وقته منتظرید؟
-- یک ساعتی میشه دخترم. بدون نوبت اومدم.گفتم شاید بشه امروز آقای دکتر رو ببینم.
خانم چادری بادلسوزی ادامه می دهد : 
--شما می تونید جای من برید. من زیاد عجله  ندارم. کار من شخصیه.نشد یک روز دیگه میام.
 
در با صدایی خش دار باز می شود. خانم وآقایی جروبحث کنان وارد می شوند وسکوت راهرو را میشکنند. پنکه از صدای تلق تلق می افتد.خانمی که کودکش را روی صندلی خوابانیده اورا بغل می کند. پیرمرد خوش چهره عصایش را جابجا میکند وبه آن دو نفر زل میزند.
 
خانم وآقا به وسط راهرو می رسند و آقا با تعجب به منشی نگاه می کند. دختر خانم منشی می خواهد باز روسریش را جابجا کند ولی منصرف میشود. خانم آرام می شود و این بار آقا رو به همسرش با عصبانیت فریاد می زند:
--چند بار گفتم باید دگمه طبقه سه رو بزنی؛ اینجا که دفتر طلاق نیست!!.... 
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال