نیره محمودی راد
واکسن
زمان انتشار: 17 شهريور 1399 ساعت 20:07:50
تعداد بازدید: 182
نمی دانم شما هم خاطره واکسن های دوران دبستان را به یاد دارید یا نه؟ این که در طول آن دوران چند بار مجبور به زدن واکسن شدیم را نمی دانم. فقط می دانم که بارها و بارها با نامش تن و بدنمان لرزید. نام واکسن که می آمد رعشه بر اندام همگی مان می افتاد.
نام واکسن که می آمد رعشه بر اندام همگی مان می افتاد.
 
یادم می آید در آن روزها گهگاه گروهی با نام گروه سلامت برای انجام این کار به دبستان  اعزام می شدند. بند و بساطی در حیاط برپا می شد و بچه ها به صف می شدند. دانش آموزان همچون جوجه پنبه ای های چند روزه در طول صف در هم می لولیدند و از ترس، تا رسیدن نوبت شان، جانشان از حلق بیرون می آمد.
 ما هم که در کلاس مانده بودیم و هنوز نوبتمان نرسیده بود، در نیمکت هایمان مچاله می شدیم و با ترس و دلهره ناخن می جویدیم ، از پنجره بیرون را می پاییدیم و منتظر می نشستیم تا ببینیم کی در کلاس باز می شود و خانم مدیر یا ناظم ما را به حیاط فرا می خواند. آن روز درس و کلاس فراموش مان می شد و تمام حواسمان پی این بود که " آیا می شود مارا بی خیال شوند؟"
 
در این میان برخی از دانش آموزان پر دردسر کلاس خودمان یا کلاس های مجاور، آتش زیر خاکستر می شدند و به ترس و دلهره بقیه دامن می زدند. گاهی یکی از آن ها هیجان زده خودش را به درون کلاس می انداخت و با گفتن این جمله که " مدیر داره میاد" لرزه بر بید نحیف اندام ما می افکند. همچنان قلبمان همانند قلب یگ گنجشک گرفتار شده تند تند می زد تا نوبت مان می رسید. 
 
اگر آموزگار سر کلاس نبود، نقشه فرار از واکسن به شکل هایی جالب و عجیب در ذهن کودکانه مان طراحی می شد.  برخی به زیر نیمکت های چوبی می خزیدند و برخی دیگر خود را مدتی در فضای گرم و خفه کننده سرویس های بهداشتی پنهان می کردند یا در گوشه ی حیاط پشت مدرسه خود را از چشم مدیر دور نگه می داشتند تا شاید از قلم بیفتند و از مخمصه جان سالم به در ببرند. غافل از این که مدیر و آموزگار این جوجه پنبه ای ها را می شمرند و کسی در امان نیست.
 
قسمت جالب تر ماجرا این بود ؛ زمانی که کار به انجام می رسید و خیالمان آسوده می گشت، لبخندی بر لب می نشاندیم و همچون فاتحان جنگ، پیروز مندانه آستین های لباس را پایین می کشیدیم و با غرور کودکانه ای می گفتیم؛ --"اصلا درد نداشت". 
 
این جمله را چنان با صلابت ادا می کردیم که خودمان هم باورمان می شد یا شاید می خواستیم سایر دانش آموزان لرزان منتظر در صف را کمی آرام کنیم.
 
گاهی هم می شد که نه خبری از آمدن گروه سلامت بود و نه واکسنی در میان بود، ولی دانش آموزی به شوخی و شیطنت جمله کذایی " چند نفر برای واکسن اومدن" را بر سر زبان ها می انداخت و آن قدر همه را به هول و ولا می انداخت که آن روزمان تا پایان کلاس زهر می شد..
 
بامداد یکی از همان روزها، با ناخوشی و کرختی از خواب بیدار شدم. تب و بیخوابی شب گذشته امانم را بریده بود. ولی از آن جایی که غایب شدن از کلاس و درس در برنامه آموزشی مان زیاد جایی نداشت، لباس پوشیدم و بی رمق خودم را به مدرسه رساندم. به محض ورود به کلاس، عده ای ناشناس را دیدم که در لباس بهیار و گروه سلامت، وارد دبستان شدند. آه از نهادم بر آمد که؛ ای کاش امروز قید آمدن به کلاس را زده بودم!
 
گوشه ای کز کردم. تب و لرز به جانم افتاده بود. بقیه دانش آموزان هم با دیدن آن ها قالب تهی کرده بودند. صدا از کسی بلند نمیشد. دلم می خواست آن روز سخت ترین امتحان ها رامی دادم به شرطی که من را از واکسن معاف کنند.
 
مراسم صبحگاهی برگزار نشد و این به معنی آن بود که برنامه اجرای واکسن جدی ست. چند میز و چندین صندلی در حیاط چیده شد. و دو نفر از بهیاران سرگرم آماده کردن لوازم مورد نیاز برای شروع کار شدند.
 
سکوت عجیبی در فضای کلاسمان حاکم شده بود. ضربان قلب ها را می شد شنید. لحظه ها سخت و کند می گذشت و چشم ها در کلاس را می پایید. هر لحظه منتظر بودیم در باز شود و آموزگار ما را هم به صف کند.
 
 یکی از دانش آموزان بازیگوش کلاس مجاور لحظه به لحظه خبرهای راست و دروغ را در هم می پیچید و به سمت مان حواله می کرد. حس می کردم تمام استخوان هایم درد می کنند. از تب زیاد پشتم به عرق نشسته بود. توان نشستن  نداشتم. دلم می خواست وسط کلاس روی همان کاشی های سرد و خاکی دراز بکشم.
 
سرانجام در کلاس باز شد و بند دل همه را پاره کرد. به حیاط دعوت شدیم. تن خسته خودم را به زور بلند کردم و به حیاط کشاندم. از درد و ترس به گریه افتاده بودم. دلم می خواست فرار کنم و خودم را به خانه برسانم.
 
برخی از  دانش آموزان پایه های بالاتر که از واکسن معاف بودند از پشت میله های پنجره کلاس شان با شادی به تماشا نشسته بودند و گهگاه دلقک وار لب و لوچه ای برایمان می چرخاندند یا خط و نشان می کشیدند. چقدر دلم می خواست من هم یکی از آن ها بودم. 
 
همه ما را در حیاط به صف کردند. عده ای که تلاش می کردند خود را خونسرد نشان دهند، آستین هایشان را بالا زده بودند و لبخند ساختگی تلخی گوشه لبشان را پوشانده بود. دلشوره گزنده ای، به جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد. دهانم تلخ شده بود و زبانم از خشکی به کامم چسبیده بود. حال زارم را می شد از چهره نحیفم خواند. آرام آرام به جلو رانده می شدیم. 
 
دو سه نفر از دانش آموزان جلویی ام آستین هایشان را بالا زده بودند. دونفر از بهیاران کنار میز تند و تند واکسن ها را آماده می کردند . بوی الکل حالم را بدتر  کرده بود. به میز سرد کنار دستم تکیه دادم شاید بتوانم خودم را روی پاهایم نگه دارم. خانم بهیار کنار میز که متوجه حالم شد مرا از آن صف طولانی کنار کشید. پیشانی ام خیس عرق بود. دستان سردش پیشانی ام را لمس کرد و با داغی پیشانی ام ، چهره سفیدش در هم کشیده شد. یکی از همکارانش را صدا زد و به آرامی گفت:
-- این بچه تب داره.. تبش هم خیلی شدیده..
دو سه نفرشان دورم جمع شدند. براستی رمقی برای ایستادن نداشتم. 
خانم مدیر که من را در آن حال دید، بی درنگ از میان جمع جدا کرد و به سمت دفتر روانه کرد. همچنان که کشان کشان خودم را به دفتر می رساندم پشت سرم می شنیدم که یکی از بهیاران می گفت:
-- نمیتونه واکسن بزنه. تبش خیلی بالاست..
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال