نیره محمودی راد
کوچه باغ
زمان انتشار: 3 آذر 1399 ساعت 06:22:06
تعداد بازدید: 244
هنوز پس از گذشت سالیان دراز نخل های سرفراز آن باغ پر شکوه سر بر سینه آسمان می سایند و نیم تنه های خوش تراش عریانشان را از پشت دیوارهای بلند خانه ها به نمایش می گذارند و با وزش هر تند باد گیسوان سبز رها شده در باد، در قاب آبی رنگ آسمان تابلویی هنرمندانه می سازند. صدای خش خش آرام گیسوانشان سکوت نیمروز را می شکند و موسیقی آرام خوشنوازی را در گوش جان مان می نوازد.
در موسم بهار گردن آویزهای سبز با دانه های درشت ، حلقه هایی می شوند که دور تا دور گردن برهنه نخل ها را زینت می دهند و در زیر آفتاب طاقت سوز تابستان آرام آرام رنگ می بازند. تابستان که رو به پایان می رود و نسیم نیمه خنک و شیرینی بر سر و روی اندامشان می وزد، گردن آویزها شهدی می شوند تا از شرنگ تلخ روزگار هزاران بوسه بسازند.
 
این تصویر قاب و نمای نخل هایی ست که در حصار آغوش باغ سرتاسر دیوارهای پشت خانه مان را فرا گرفته اند. باغی که خاطرات ریز و درشتش را از دور دست در زیر خاکبرگ ها و در پای درختانش پنهان کرده است.
 
پشت بام خانه فضای دل انگیزی بود برای بازی های کودکانه مان. در نیمروزهای گرم تابستان که زوزه باد در دالان تنگ بالاخانه می پیچید و انگشتان نازک خنکش را بر تن عرق کرده مان می سایید  ، در میان بازی های ساده کودکانه در  بالاخانه نوازش های باد می چسبید و لذت داشت. تُک گرما که می شکست از آن بالاخانه به پشت بام می رفتیم و آن باغ متروک نیمه آباد، با نخل های همیشه سبز و چشم انداز زیبایش بخشی از قاب های چشم نواز  نیمروزی مان می شد . در یک سو درختان کهنسال گِز و نخل های گردن فراز و در سویی دشت پر از علف و گل های خودرو نگاه کودکی ما را پر می کرد و ما همچون تماشاچیانی حریص از پشت دیوار کوتاه کاهگلی پشت بام به سختی سرک می کشیدیم تا همه لحظه های باغ  زندگی را در ذهن ثبت کنیم.
 
قمری هایی که در قبه درختان گِز لانه ساخته بودند و کو کو کنان آواز سر داده و سکوت فضا را در هم می شکستند ، یا بچه گربه های نورسیده ای که در گوشه ای دیگر با چشمان نیمه باز به دنیا می نگریستند، و یا موش های چابکی که از لبه دیوار فرو ریخته پشت بام کنجکاوانه سرک می کشیدند و چشم در چشم هایمان می دوختند، و یا سمفونی یکنواخت جیرجیرک های شب بیدار بر شاخه های خنک درختان در هر غروب دلچسب تابستان، زیباترین بخش قاب های دل انگیز بودند. 
 
روزهای بارانی پاییزی و بهاری هم از پیکره خاطرات نو شکفته مان جدا نبودند. وقتی ابرهای ویلان آسمان از شلاق ضرب آهنگ باران بر گرده خانه دست می کشیدند و هوای پاکیزه حیاط بوی خوش تازگی می داد، و خیسی کاشی های حیاط رو به خشک شدن بود ،راهِ پله های بالاخانه را در پیش می گرفتیم. در آن جا می شد بوی خوش کاهگل های باران خورده و سرمای مطبوع پس از باران را به خوبی حس کرد. آن قدر پله ها را بالا و پایین می کردیم که گاه فریاد مادر بلند می شد
 
--جای پاتون رو پشت بوم میمونه!!
راست می گفت، پشت بام کاهگلی هنوز خوب خشک نشده بود و جای دمپایی های پلاستیکی کوچک مان در آن جا می ماند تا شاید باران بعدی آن ها را پاک کند.
 
گهگاه ساقه های نازکی از گل ها یا علف های وحشی درمیان کاهگل های پشت بام می رویید و ما در آن دنیای شیرین به انتظار قد کشیدنشان روزها را می شمردیم. آن چه که در آن باغ بزرگ دور از دسترس نظاره می کردیم و در دل کوچک مان حسرتی بزرگ می کاشت، در گوشه و کنار پشت بام با شوق می دیدیم.
 
دیوارهای بلند آجری و خشتی که به مانند دیوارهای یک دژ بودند، باغ را در پناه خود می گرفتند.
 
در موسم بهار درز و ترک خشت های فرو ریخته و زنجیره کج شده آجرهای ناموزون ، هر چند خطر ریزش بر سر ما ساکنان آن خانه را دامن می زد، اما جای دنجی بودند برای پرندگان و خزندگان بود و آن ها را از سرگردانی و بی خانمانی نجات می داد. ولوله و جیک جیک جوجه گنجشک های نحیف منتظر طعمه، با سر رسیدن مادر، آهنگ دلنشین روزگار برق آسای پرشور ما بود.
 
چشم بر هم زدیم. آن آوازهای مونس جان در غناهشت آذرخش زندگی همچون رد یک شهاب دور و دورتر رفت. باغ زیبا و سخاوتمند که جلو چشم پرفروغ کودکی ما بانسیم در رقص بود در تندباد طوفان رویدادهای بزرگسالی در هم کوبیده شد، اما گیسوان سبز رها شده کوچه باغ در قاب آبی رنگ آسمان خاطره هنوز پابرجاست.
 
 
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال