«پُزناله» شانزدهمین مجموعه شعر طنز راشد انصاری منتشر شد
زمان انتشار: 27 آذر 1399 ساعت 14:24:18
تعداد بازدید: 109
" پُزناله" شانزدهمین مجموعه شعر طنز راشد انصاری توسط نشرشانی اواخر سال ۹۸ منتشر و در مدت کوتاهی به چاپ دوم رسید.این اثر در 202 صفحه و به قیمت 30000 تومان انتشار یافته است. استاد امین فقیری پژوهشگر و نویسنده شناخته شده کشورمان نقد زیر را به این کتاب نوشته است.
" پُز "
سالیانِ مدید پُز دادی
هر چه زورت رسید پز دادی
 
ذره ذره قَمیش وِل کردی
اندک اندک شدید پُز دادی
 
هم به نسلِ قدیم خندیدی
هم به نسلِ جدید پز دادی
 
بعدِ عمری فشار و زوریدن!
با دو شعر سپید، پز دادی
 
بر سرِ سفره همسرت تا گفت
از برنج حمید، پز دادی!
 
در شب قدر با دو تا قطره
که ز چشمت چکید، پز دادی
 
تا به کارَت سریع تر برسند
پس به نام شهید پز دادی...
 
به رفیقِ قدیمی ِ خود که،
روی هر تپه (دید !) پز دادی
 
چون امیدت به مالِ مردم بود
به منِ نا امید پز دادی... 
این شعر گویای خط مشی و چگونگی تفکر نگرش به جامعه و مسایل آن است. این که مشهور است طنز نویس با تازیانه ای در دست می آید و منتظر است تا خلاف کاری را بیابد و تازیانه را بر گُرده او بیازماید! پس آنان که سُرنا را از سر گشادش می زنند، می خورند و می دزدند و می برند باید بهوش باشند و بدانند پس از اختلاس رقم هایی که ما حتی برای خواندنشان مشکل داریم با سری برافراشته و سینه ی جلو داده بر سرکارشان حاضر می شوند. طنازی چون «خالو راشد » همان انصاری خودمان تازیانه بدست از عقب سر می آید. این شعر برای این آورده شد که ابن الوقت ها  به چالش کشیده شوند هَمبانه ای که با اشاره یک سوزن کوچک تمام بادشان در می رود. پس ای خلاف کاران بهراسید چون طنز نویس ما سوزنی در دست می آید.
 
این چند صفحه به عنوان معرفی کتاب پزناله تقدیم می گردد. 
این کتاب گزیده نثر و نظم است که با استقبال مردم روبرو شده و در فاصله ی کوتاهی به چاپ دوم رسیده است.
 
 نگارنده فکر می کردم خالو راشد خودمان فقط در انواع شعر طنز دستی قوی دارد اما بعضی ازحکایت های عبرت آموزش به شعر او طعنه می زند و گاه پیشی می گیرد. خوبی کار راشد در این است که از میان دردها و آلام مردم _ کمبودها ، زیاده روی ها _ حق و ناحق کردن ها ، موضوعاتی بر می گزیند که ما با گوشت و خون خود آن ها را لمس کرده ایم و گاهاً خون دل خورده ایم و دستمان برای انتقام خالی و کوتاه بوده است. پس زمانی که انسانی را همانند راشد انصاری را می بینیم که یک تنه، سینه سپر کرده و در برابر کژی ها و کاستی ها ایستاده است خورشید را شاهد هستیم که خودش را از میان ابرهای تیره به ناگهان رخ می نماید و جهان پیرامونش را روشن می کند. 
 
«راشد انصاری» طبعی روان و پاک دارد. آدم وقتی شعرهای او را می خواند در می یابد که واژه هایی را انتخاب کرده است که چون مروارید گردن بندی زیبا در جایی که باید باشد نشسته است و تلالو آن چشم ها را خیره می کند. مردم در شعرهای او نقش عمده ای دارند. او بلاهت های جامعه را هم می زند اما  هیچ گاه فرو دستان را مسخره نمی کند، بی خود نیست که اکثر اشعار دوست مان اجتماعی است و مردم در آن نقش پر رنگی دارند.
 
 "دیدنی ها"
چيزهایی را كه من با چشم خويش ،
ديده ام در شهر ! آيا ديده ای؟
 
زشت و زيبا هر كجا باشد، ولي
زشت ها را گاه يك جا ديده ای؟
 
آدمی مسوول با قولی درست،
اتفاقی اين طرف ها ديده ای؟
 
بر سر تقسيم بيت المال، گاه
عده ای را حین دعوا ديده ای؟
 
در ميان سفره ی بی چاره ها
جز كمی نان و مربا ديده ای؟
 
از خوشی مُرديم ! جداً مثل ما، 
ملتی را توی دنيا ديده ای؟
 
نیمه شب تا صبح با خرناس دبش
خفته گان را در مقوّا دیده ای؟
 
فقر در کشور شبیه کیمیاست،!!
عده ای از فقر دولّا دیده ای؟
 
هیچ کس کاری ندارد باکسی
درمحیط کار،بپّا دیده ای؟
 
در میان جمعِ از ما بهتران
پاچه ورمالانِ دانا! دیده ای؟
 
کارگر را بی جهت اخراج با
منطق و قانونِ تیپا ! دیده ای؟
 
چيز خاصی از هنر در دختران 
جز دماغ رو به بالا ديده ای؟!
 
(بيت قبلی از دهان من پرید
شاعری بی ذوق چون ما ديده ای؟!)
 
روی تی شرت پسرها واژه ای
دلنشین و با مسما ديده ای؟
 
زیر باران عاشقانِ چتر را
خیس مثلِ  موش خُرما دیده ای؟
 
شیخِ  ما هم، آش را با جاش خورد
اشتهایی اين چنين را ديده ای؟!
 
«كار هر بز نيست خرمن كوفتن» 
اين تویی«خالو» كه (دنياديده ای)!
اشعار صفحه های ۱۱ و ۱۷ - ۳۲ - ۴۵ - ۵۸ - ۶۵ - ۶۹ - ۷۱ - ۷۵ همه از دردهای مبتلابه جامعه سخن می گویند. گونه گونی موضوعاتی که در باره آن ها شعر سروده اند بسیار حیرت آور و زیباست. شعرهایی هم هستند  که یکسره حدیث نفس اند. شاعر مرکز رویدادهاست و همه چیز از ذهن خلاق ایشان نشاء ت می گیرد. به قولی حدیث دردهای شخصی است. جهان را از زاویه دید خود می بیند و به قضاوت می نشیند.‌ در حقیقت در این اشعار شاعر روایتگر فشار مضاعفی است که از دیدن ناراستی ها بر او می رود. او به وسیله شعر اعصاب نا آرام خود را آرام می سازد. 
 
" شب های بی کسی"
 
گاهی به من سر می زنی
با مشت بر در می زنی
از پشت خنجر می زنی
ای نیش من، ای نوش من
 
گازی زدم بر سیب تو
ترسیدم از آسیب تو
دسته چک ام در جیب تو
بارِ شما بر دوش من
 
با این که از اهریمنی
 
در بارگاهم ایمنی
وقت عزا دور از منی
در شادی ام همدوش من
 
وقتی کمی بد می شوی
در راهِ من سد می شوی
قرمز که شد رد می شوی
محبوبِ آبی پوش من!
 
مغز تو را هک کرده ام
کاری مبارک کرده ام
در قدمتت شک کرده ام
 ای شوش تر از «شوش» من!
 
افسار و زین آورده ای
سوغات چین آورده ای
سبکی نوین آورده ای
«نیما»شدی در «یوش» من
 
تا واکنی فک و دهان
سوزد فلانم تا فلان
آتش فرو بارد از آن
بر منطقِ خاموش من...
 
با خلق کل کل می کنی
دعوت به منقل می کنی
ما را معطل می کنی
ای ساقیِ با هوش من
 
شب های سردِ بی کسی
سخت است درد بی کسی
توی نبردِ بی کسی...
جای تو در آغوش من!
 
* و چند رباعی:
 
ارزش قلم
چون گوهر ناب، در صدف می مانم 
بر ساحل خشک، جان به کف می مانم
 
هرگز نفروشم قلمم را هرگز 
زیر ِ خط ِ فقر، با شرف می مانم!
 
ظلم و ستم
وقتش شده پشت ِ ظالمان خم بشود
کم کم گره  طناب محکم بشود
 
ای کاش که سایه ی ستم از سر ِ ما
یک روز بدون دردسر کم بشود!
 
با خنده
عمری است که با جیب تهی ساخته ام
با خنده به غم های جهان تاخته ام
 
یک بار اگر گوشه ی چشمی دیدم
یک عمر ولی قافیه را باخته ام....!
 
و یک دوبیتی به زبان محاوره:
 
وعده
به قربون ِ دو ابروی کلفتت
دلم تنگه برای گفت و لُفتت
 
تو مثل دولت و مو ملت ِ تو
سرُم را بُرده ای با حرف مفتت!
*
 بسیار کار خوب و جالبی کرده است راشد خان انصاری که این حدیث شریف ِ«بهتر آن باشد که سّر ِ دلبران /گفته آید در حدیث دیگران » را در گزیده هایش آورده اند. حقیقت این است که این اشعار طنز آن چنان خوب و زیبا و بجا بودند که در انتخاب یکی از آن ها درمانده بودم. 
 
* ماجرای سرقت پیراهن خالو راشد انصاری:
علی رغم هوشیاری و تلاش شبانه روزی برادران نیروی انتظامی، تا لحظه ای که روزنامه زیر چاپ می رفت از دستگیری سارق یا سارقان پیراهن خبری نیست! اما پس از سرقت این پیراهن سایز 3XL خالو راشد از روی بند رخت داخل حیاط، و اعلام خبر سرقت از طریق روزنامه ندای هرمزگان: سرکار خانم پروانه بیابانی شاعر پیشکسوت استان اخوانیه زیبایی را سروده و به دفتر نشریه ارسال کرده اند.
 
"مال بد"
پیراهن تو " خالو" دزدان چرا ربودند؟
از آن قد و قواره، آگه مگر نبودند
 
آن دزد خنگ و نادان، تا جامه ات بدزدید
لرزان شد و هراسان،تا عرض و طول آن دید
 
می گفت: این هیولا، گر یک لگد پرانَد
اهل قبیله ام را، در ماتمم نشاند
 
این قدّ و این قواره، ز انسان بعید باشد
این پیراهن از آن ِ دیو سپید باشد
 
گر دست او بیفتم، یابم دگر رهایی
دزدی رها نمایم، گیرم ره ِ گدایی
 
ای مرد! لخت باشی، بهتر از این لباس است
از بهر دزد خود این، عالی ترین قصاص است
 
این جامه باز گردد، آخر به پیش "خالو"
مال بد است بندند، بر بیخ ریش "خالو"
 
* و این هم پاسخ مفید و مختصر خالو راشد: 
هر چند عده ای نیز، سرگرم خوردنند و...
از مال مستمندان، مشغول بردنند و...
 
برده است پیرهن را فی الحال هم فراری است
گر اختلاس این است، جای امیدواری است
 
اما دلت نسوزد، بانو به حال ِ "خالو"
آسان نمی توان خورد، بی شبهه مال ِ " خالو"
*
 
از صفحه 137 تا 147 خالو راشد  «ضرب المثل + تفسیر» را تدارک دیده  است که بعضی از آن ها خودِ خود طنزند و بعضی هنوز هم دارند زور می زنند که به حیطه طنز وارد شوند. نمونه:
* هر که بامش بیش برفش بیشتر 
- یعنی کسی که از یک زن بشتر داشته باشد، قطعاً مادرزن بیشتری هم خواهد داشت! 
* یک دست صدا ندارد.
- یعنی با یک دست از بیت المال برداشتن فایده ای ندارد! بلکه تا فرصت باقی است باید بی سر و صدا با دو دست مشغول کار شد. 
اگر دو دست افاقه نکرد و سیر نشدیم، از دهان کمک بگیریم و هر چیزی که دم دستمان آمد ببلعیم!
*
 اعتقاد نگارنده این است که داستان و داستانک های جناب راشد انصاری، همان «خالو راشد » خودمان چیزی از اشعار بسیار زیبای او کم ندارد، بلکه ... البته این گمان برایتان به وجود بیاید که چون خودم دستی در نثر نویسی دارم دارم پارتی بازی می کنم. بعضی از این داستانها بسیار خوب و زیبا نوشته شده اند و از نظر عناصر داستانی مانند شخصیت  پردازی - فضا و مکان و گفتگو هیچ کم و کسری ندارند. آفرین _ به این «طرح» زیبا توجه کنید:
 
«خدمت به ادبیات» 
پس از حدود سی سال نوشتن و شعر و شاعری، احساس می کنم نتوانسته ام برای ادبیات آن طوری که دلم می خواهد مفید باشم و به ادبیات فارسی به نحو شایسته ای خدمت کنم.
 
به همین دلیل نشستم با خود اندیشیدم و سپس تصمیم گرفتم یعنی در اصل نشستیم ، تصمیم گرفتیم دو نفری ،خودم و عیال (چرا که بعضی از کارها را نمی توان دست تنها انجام داد!) و بهترین کاری که از دستم بر آمد، انجام دادم و آن هم این که با یک برنامه ریزی دقیق و اصولی ،درست صبح روز ۲۷ شهریور(روز شعر و ادب فارسی) صاحب فرزندی شدم ...یا شدیم!
 
با این کارم گفتم لااقل از این طریق هم به ادبیات خدمتی کرده باشم و هم این که به ندای مقامات ارشد نظام در راستای سفارش و تاکید بر ازدیاد جمعیت لبیک گفته باشم.
 
از طرفی خدا را چه دیدید شاید «یسنا» خانم ما در آینده ،جبران مافات کرد و اگر نگوییم پروینی، فروغی، سیمینی! دست کم شاعره ی نسبتا خوبی از کار درآمد تا بیش از این به قول دوستی صدای ادبیات فارسی این قدر مردانه و کلفت نباشد!
 دختر گلم تولدت مبارک.
*
خواندن کتاب خالو راشد که گزیده ای است به انتخاب خودشان حداقل برای مدتی غم نان و نبودن دارو و گرانی کمرشکن را از یاد انسان می برد. پس می توان فریاد کشید :  ایهاالناس نخواندن کتاب طناز ژنی جناب راشد انصاری کفران عظیمی به ساحت ادبیات طنز این مملکت است. 
 
شیراز : جمعه ۷ / ۹ / ۹۹
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال