راشد انصاری( خالو راشد)
خاطره ای طنزآمیز از عبدالله(۱)و پدربزرگم
زمان انتشار: 15 دي 1399 ساعت 14:11:06
تعداد بازدید: 72
سال ها پیش، قبل از انقلاب مرحوم نگهدار پرهون پدربزرگ مادری ام که آدمی شوخ طبع و حاضرجواب بود و همچنین شاعری دوبیتی سرا (می گویند شوخ طبعی و طنز من هم به ایشون رفته) به اتفاق چهار پنج نفر دیگر از روستای دیده بان(زادگاه بنده) با تعدادی چهارپا عازم شهر لار می شوند. (این ها آوازه ی عبدالله به گوشش شان رسیده بود.) شنیده بودند که مردی است در لار مثل ملانصرالدین و چیزی در مایه های بهلول عاقل با سواد و در عین حال بسیار بذله گو و حاضر جواب است.
دوستان پدربزرگم به ایشان پیشنهاد می دهند که شما می توانید عبدالله را شکست بدهی و...و...
 
می گویند برویم تا به قول معروف گپ و گفتی و مناظره ای به صورت طنز و شعر با مرحوم عبدالله ( که ایشان می گفت مشهور به عبدالله (....) بود، داشته باشیم. حالا حساب کنید در آن زمان که نه وسیله ی نقلیه ای بوده و نه جاده ای و نه امکاناتی این آقایان (پدربزرگم و همراهان) چه دل ِ خوشی داشته اند که با پای پیاده و دو سه راس الاغ این همه راه(حدود ۱۳۰ کیلومتر شاید بیشتر در آن زمان) می روند لار برای شوخی و مزاح کردن با عبدالله که در گویش محلی دیده بانی به این کار می گویند" ضرب زدن" به کسی!
 
به هر حال پدر بزرگم می گفت رفتیم و در شهرقدیم سر میدان که بازار معروف قیصری هم در آن جا قرار دارد، عبدالله را در حالی که دراز کشیده بود و خورجینی و کشکولی نیز در کنارش گذاشته بود پیدا کردیم. از خواب بیدارش کرده و قضیه را به اطلاع ایشان رساندیم و به دروغ گفتیم از سمت یزد خواست۲
 
آمده ایم تا مثلا آدرس مان را نداند! و جالب است که بلافاصله عبدالله بلند شده و با رویی گشاده تحویل شان می گیرد و از یک دکان قصابی مقداری گوشت خریداری می کند و تعدادی نان از نانوایی می گیرد و پدربزرگم و به اصطلاح هیات همراه را به منزلش دعوت می کند. اما پدربزرگم دعوت به منزل ایشان را نمی پذیرد و اظهار می دارد که من فقط همین جا قصد دارم با شما مناظره ی طنز داشته باشم.(و خودش می گفت اومدم تا یک نشادری به....که تا قیام قیامت بسوزی!).عبدالله هم لبخندی زده و به ناچار قبول می کند و در میدان شروع می کنند به مناظره!
 
یکی ایشان می گوید و یکی پدربزرگم تا این که پس از حدود یک ساعت عبدالله برنده می شود و پدر بزرگم از شلوغی ِ جمعیتی که اطراف شان جمع شده بود استفاده کرده و به قول امروزی ها یواشکی جیم می شود. همراهان پدربزرگم یعنی مرحومان : محمدبلادُر ، جلیل پالاهنگ(پدر شهید باقر پالاهنگ)، غلامعباس بلادُر و ....بعداً که در مسافرخانه ی " کَل مَحدعلی" جمع می شوند به پدربزرگم می گویند: شما که رفتی، عبدالله بین تماشاچی ها دنبال شما می گشت و شعری ریتمیک می خواند که چند بیتش این طوری بود: مرد ِ پاسی اَند اَکُه چو/ کّله تاسی اَند اَکُه چو/ کُر ِ کاچی اَند اکه چو/ یزد و خواسی اند اکه چو...
 
پی نوشت:
۱-این جانب(نویسنده ی این سطور) چندباری فامیلی ِ عبدالله را از پدربزرگم پرسیدم که نمی دانست...
اما بعدها از دوستی فاضل و اهل قلم در لار شنیدم که ظاهراً دو شخصیت مشهور و بذله گو به نام عبدالله بوده اند. یکی عبدالله کارگشا که بزرگ تر بوده و دیگری عبدالله افروز.  البته بنده به این که در بین عوام و مردم کوچه و بازار به چه عنوانی معروف و مشهور بوده اند، کاری ندارم اما هر چه هست، هر دوی این بزرگواران عاقلِ به تمام معنا بوده اند. حاضر جواب و بذله گو و ذوق و قریحه ی شعری نیز داشته اند و مصداق این شعر مشهور بوده اند که:
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز/ تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی!
۲- ایزَدخواست یا یزدخواست شهری است در بخش مرکزی شهرستان آباده استان فارس در جنوب ایران.
 

 

کد امنیتی:   
 [0 نظر]

لوگوی دیجیتال