فاطمه واحد پور
کفش ها سخن می گویند!
زمان انتشار: 27 تير 1391 ساعت 10:26:26
تعداد بازدید: 2782
کفش ها سخن از شخصیت افراد می گویند . افراد متفاوت کفش های متفاوت دارند و کفش ها هر کدام سخن خاصی می گویند.
دیروز از کوچه ای می گذشتم دخترکی را دیدم با لباس قهوه ای پوسیده و موهایی ژولیده که آن ها را با کش وارفته ای بسته بود دلم برایش سوخت به کفش هایش نگاه کردم کفش هایی مشکی که کفی آن دهان باز کرده بود و کفش توان راه رفتن نداشت . آن گاه بود که به یقین رسیدم که آری کفش ها سخن می گویند کفش های آن دخترک جز آه در سینه نداشت . کفش می گریید و به من می فهماند که دخترک چگونه انگشتانش را میان بدنه ی سخت کفش می غلتاند که شاید تاول ها پایش را نیازارند . نگاهی به کفش هایم کردم کفشی را پوشیده بودم که پدرم روز تولدم به من هدیه داده بود . خواستم از فرط غصه داد بکشم و آن چنان گریه کنم که آسمان به زمین بیاید . من ایمان آوردم که کفش ها سخن می گویند . روزی باران می بارید داشتم با چکمه های صورتی گل دارم میان جمعیت قدم می زدم . پسرکی را دیدم که دست خواهر کوچولویش را گرفته و راه می رفت . چند اسکناس بی ارزش در دستان پسرک بود که آنقدر مچاله شده بود و با آب باران خیش شده بود که چیزی به نابودی اش نمانده سرتاپای آن دو را بر انداز کردم ورسیدم به کفش هایی که داشتند زار می زدند . دیگر کارشان از سخن گفتن گذشته بود .
 چکمه های سبزی را دیدم که بر اثر گل رویش قهوه ای دیده می شد و سوراخ هایی که انگشتان دخترک را به بیرون نمایان می کردند . آب های داخل چکمه آنقدر سرد بود که پاهای دخترک توان گام برداشتن از فرط بی حسی را نداشت . بغل دستش پسرک را برانداز کردم ولی جالب است بگویم که پسرک اصلا گفش نداشت و تنها دلخوشی اش این بود که پاهای خواهرش به آغوش خشن زمین نرود و مانند پاهای خودش پر از زخم هایی نباشد که با هر گام اثری از خون را به جای می گذارد . دیگر تاب نیاوردم یک لحظه خواستم کفش هایم را در آورم اما ناگهان دیدم پسرک به سوی مغازه ی بستنی فروشی رفت و گفت : آقا یه بستنی برای خواهرم می خوام و پول هایش را روی میز مغازه گذاشت . مغازه دار تا پول ها را دید نیشخندی زد و آنچنان پول را پرت کرد که پول همراه با آب جوی ، اسیر تنهایی گشت . اشک در چشمان پسرک جمع شد به زور بغض اش را فرو داد و گفت : ببخشید آقا ! فکر می کردم پول هایی که از کار واکسی در می آورم ارزش شاد کردن دل خواهرم را دارد ولی انگار اینطور نیست و سرش را پایین انداخت و رفت .
 اشک هایش را به سختی پاک کرد و به خواهرش گفت : خواهر آقاهه گفت تموم کردیم ! باشه بعدا برات می خرم . نشستم یه گوشه و فقط زار زدم . حالا تصمیمی گرفته ام که شاید خیلی ها مرا به مسخره بگیرند . اما تصمیم گرفتم سخن بگویم اما این بار به زبان کفشها



عادل    پورشمسی

 

کد امنیتی:   
 [1 نظر]

دوست
Iran, Islamic Republic of
29 تير 1391   ساعت: 10:25:05

داستان اززمستان ميگويدوپسرك بستني طلب ميكند?بيشتردقت بفرماييد.

 
لوگوی دیجیتال
کانال تلگرام